پیرمرد
چرا ولم نمی کنید؟ یکی به من بگه بابا کجاس تا من هم جوابتون رو بدم. چی کار داری چرا گریه می کنم. خودت صداتو بیار پایین. جمع شدین دور من که چی بشه. برید بابا رو پیدا کنید که بیچاره شدیم. چه قدر از این پیر مرد کار کشیدیم! اگه بدونید چه گوهری رو از دست دادیم. خدایا ما رو ببخش که قدر رحمتت رو ندونستیم. ای خاک بر سر من. آب قند می خوام چی کار؟ چرا نمی فهمید چی می گم؟ می گم برید ببینید بابا کجاس. بگردید شاید پیداش کنیم. شاید یه روز دیگه منظورش بوده. ای کاش قدرش رو می دونستیم. ای کاش شناخته بودیمش.
پیداش نکردید. درسته؟ همه جا رو گشتید؟ پس قرارش مال همین امروز بوده. حیف شد. خدا انشالله توفیقش بده و خیر دنیا و آخرت رو نصیبش کنه. حالا بیاید تا براتون بگم قضیه چیه.
چند شب پیش نزدیک اذان صبح بیدار شدم. رفتم وضو بگیرم که دیدم اتاق بابا روشنه. با خودم گفتم مگه این پیرمرد هم نماز شب می خونه؟ رفتم دم در اتاقش. شنیدم بابا داره می گه: «چشم آقا. حتماً. هر جا و هر وقت شما بفرمائید بنده در خدمت هستم.» آقا هم گفت: «چند روز دیگه بعد از نماز صبح یکی از دوستان ما میاد دنبالت.» بعد در باز شد و اون آقا رفت و بابا هم تا بیرون مدرسه مشایعتش کرد. وقتی بابا برگشت رفتم و بهش گفتم: اون آقا کی بود و اینجا چی کار داشت؟ چرا نصفه شب در حوزه رو باز گذاشتی؟ مگه اینجا کاروان سراست؟ اصلا تو قراره جمعه کجا بری بدون اجازه مدیر حوزه؟ معذرت خواهی کرد. اما من ول کن نبودم. طفره می رفت و نمی خواست جواب بده. گفتم یا همین حالا جواب می دی یا داد و فریاد می کنم و همه رو بیدار می کنم. وقتی دید این جوریه ازم قول گرفت که تا وقتی تو مدرسه هست به کسی چیزی نگم. بعد سرش رو انداخت پایین و گفت: اون آقا، حضرت بقیه الله، امام زمان علیه السلام بودن. فرمودن یکی از اصحاب و همراهشون به رحمت خدا رفته و من باید برم و به جای اون بنده ی خدا در محضرشون خدمت کنم.

سلام اخوی لینکم کن