یک سال گذشت
فرض کنید الان اول فروردین سال 1390 شده. شما نشستید و در کنار محفل گرم خانواده برنامه های قشنگ تلویزیون به مناسبت سال جدید رو نگاه می کنید. مثل هر سال بخش هایی از سخنان رهبر انقلاب در پیام نوروزی و سخنان در مشهد مقدس را هم می بینید.
یکی از اقوام میاد نزدیک و شیرینی تعارف می کنه و شما هم که توی رودربایستی قرار گرفتید، به جای این که مثل همیشه شیش تا بردارید، مثل بچه مثبت ها فقط یه دونه شیرینی برمیدارید و بعد هم تشکر می کنید.
اما یک دفعه می رید تو فکر. می رید تو فکر این که: «ای دل غافل؛ یک سال دیگه هم از عمر ما گذشت. 365 روز دیگه از فرصتم برای زندگی و انجام تکالیف الهی گذشت. ببینم؛ من تونستم به پیام سال گذشته رهبر عمل کنم یا نه؟ یعنی واقعاً همه همت من همین بود که پارسال به خرج دادم؟ این همه آقا تو سر و کله خودش زد که همت و کار رو مضاعف کنید، من تونستم همتم رو مضاعف کنم یا این که یک سال از آقا عقب افتادم؟» و با خودتون کلنجار می رید که: «ای کاش واقعاً این یه امسال رو به حرف های آقا، نه به عنوان حرف هایی که فقط بلدیم تعریف کنیم و از حکیمانه بودنش برای دیگران حرف بزنیم؛ بلکه به عنوان وظیفه و تکلیفی که نائب امام زمان بر دوش ما گذاشته، عمل می کردم. ای کاش می شد لااقل به اندازه ی ادعام و یا به اندازه ای که مردم من رو ولایت مدار فرض کردند، وظیفه سربازی خودم رو نسبت به رهبر انقلاب ادا می کردم»
اینها رو گفتم برا چی؟ چرا از الان دارم آیه یأس می خونم؟ چون می دونم که برای بسیاری از ماها این اتفاق می افته. در واقع این اتفاق و حسرت، داغ همیشگی دل بعضی از ماهاست. چرا؟ چون هیچ وقت همت نکردیم. چون همیشه بزرگترین نیرنگ شیطان ما رو فریب داده. کدوم نیرنگ؟ همین کار امروز رو به فردا واگذار کردن. بعضی ها هم در مقابل این جمله حکیمانه که: «کار امروز را به فردا وامینداز» اعتقاد دارند به این که: «برای کاری که فردا هم می تونی انجامش بدی، امروز وقتت رو تلف نکن!» پس بیایم و با چشمانی باز و بصیر افق آینده که نه چشم انداز بیست ساله، بلکه چشم انداز ظهور منجی است را ببینیم و کمربندها را محکم ببندیم و قدمی دوباره و این بار مستحکم تر از همیشه در این مسیر نهیم.
همت مضاعف یعنی این:
