دانشگاه ما
تا حالا شده احساس کنید یه میخ تویله گیر کرده تو گلوتون؟ یا حس کنید یدونه خار شتر فرو رفته گوشه چشمتون؟ یا متوجه بشید عده ای دارن توی مسیرتون سنگ می ندازن؟
اگه تا حالا هیچ کوم از این تجربه ها رو نداشتین، خوبه یه سری به دانشگاه ما بزنین. کدوم دانشگاه؟ دانشگاه پیام نور اهواز.
با هزار استرس نشستی سر جلسه امتحانی که از سوالاتش از کنکور نکیر و منکر هم سخت تره، صد و ده تا مراقب هر ده ثانیه یک بار میان بالا سرت و تمام وجودت رو نظارت می کنن.
اسم و مشخصاتت رو بالای برگه ی سوالات تشریحی می نویسی. بعد که سوالات رو توزیع می کنن می بینی فقط سوال تستی اومده. تازه مسئول جلسه حساب میاد دستش که امتحان تمام تستیه!
رفتم با رئیس دانشگاه استان مصاحبه کردم. بهش می گم چرا 9 نفر از برگزیدگان نشریات دانشجویی رو با اتوبوس دربست فرستادین تا مشهد؟ اگر با هواپیما می فرستادین که هزینه کمتر می شد. جواب می ده: سفر با هواپیما فقط برای مدیران کل در آئین نامه ها اجازه داده شده و همه کارمندان و دانشجویان در سفرهای کاریِ اینچنین باید با وسیله زمینی مسافرت برن. یا قطار یا اتوبوس! استدلال رو حال کردی؟
بودجه بسیج دانشجویی رو همون طور که آمریکا اموال ایران رو بلوکه کرده نگه می دارن و پرداخت نمی کنن و می گن وضعیت مالی دانشگاه خرابه. سه هفته بعد در نمایشگاه دست آوردهای دولت در خوزستان، یه غرفه می گیرن که می شه توش دو گل کوچیک بازی کرد با هزینه پانزده میلیون تومن پول بی زبون که معلوم نیست چه دست آوردی رو داره نشون می ده.
اول ترم، سایت مجازی دانشگاه اجازه انتخاب واحد رو نمی ده. پرس و جو می کنی. معلوم می شه بعد از چهار سال درس خوندن یه تومن دو تومنی که بابت حذف و اضاف باید کم و زیاد می کردی رو دانشگاه حساب کرده و تا پرداختش نکنی، حق تنفس نداری. می ری اون یه قرون دو ریال رو واریز می کنی. آخر ترم می شه. می خوای نمرات رو ببینی. باز هم سایت راه نمی ده. می ری می بینی 43.993 ریال برات بدهی ثبت شده. به همین خاطر نمرات رو نمی شه ببینی و انتخاب واحد ترم بعدت هم تا واریز بدهی امکان پذیر نیست.
مسئول فرهنگی دانشگاه وسط مراسم هیأت دانشجویی، می ره بنر تبلیغاتی مراسم رو پاره می کنه. دقت کنید؛ نه این که بنر رو در بیاره؛ نه. بنر رو با تیزبُر پاره می کنه. من نمی دونم این جا دانشگاست یا محله اراذل و اوباش؟ با چه بهانه ای؟ با این بهانه که این هیأت دانشجویی که چند ماهه درخواست مجوز فعالیت داده، هنوز از جلسه شورای فرهنگی دانشگاه مجوز نگرفته.
حالا لطفا کلاه خود را بگذارید قاضی. دانشگاه انقدر بی نظم و گدا دیده بودید؟ دانشگاهِ کاملا آزاد دکتر جاسبی هم انقدر گدا گشنه نیست که دانشجو رو به خاطر چهار پنج هزار تومن از همه خدمات محروم کنه.
دلمون خوشه دانشگاه دولتی قبول شدیم و زیر یوغ عالی جناب جاسبی نرفتیم. تو نگو این دانشگاه بی در و پیکر پیام نور که توش …. صاحبش رو نمی شناسه شده باتلاق دانشجوهای بیچاره ای که با هزار امید و آرزو میان برای تحصیل و گرفتن مدرکی که بتونن یه چیزی یاد بگیرن، باهاش سر یه کاری برن، یه جایگاه اجتماعی واس خودشون دست و پا کنن و …. .
انقدر دلم پُره که اگه تا دو روز دیگه هم حرف بزنم، شکایت هام از این مدیریت فشل و بی دست و پای دانشگاه تموم نمی شه.
نیش تر*
تاکنون در خلوت خویش بارها اندیشیده ام که: ما را چه شده؟ دانشگاه ما را چه می شود که دانشجویانش فرو بردن آب خوشی از گلو را آرزو دارند؟
یک سال هفت هزار دانشجوی جدیدالورود را پذیرش می کنند و سال دیگر حداکثر پذیرش را 1500 نفر اعلام می کنند؛
یک روز همه ی امکانات دانشگاه صرف ساخت و ساز می شود و روز دیگر، پس از گذشت دو سال، طرح های نیمه کاره را به تماشا می نشینیم؛
یک روز مسئولین از نبود بودجه برای تکمیل طرح ها سخن می گویند و روز دیگر به برهم زدن چشمی، فضای تحصیلمان را کن فیکون شده و آباد و سرسبز می بینیم؛
یک روز از نصب دوربینهای مدار بسته در سراسر دانشگاه باخبر می شویم؛ روز دیگر از دزدی ها و آتش سوزی های مشکوک؛ و روز سوم از تعویض کل سیستم امنیتی و مانیتورینگ دانشگاه با هزینه ی گزاف؛
یک روز دانشجو را در صف خرید کتاب در دانشگاه معطل می کنند و روز دیگر در کتابفروشی ها قحطی منابع درسی بیداد می کند؛
یک روز تکلیف همه ی نمره، از پایان ترم و میان ترم، توسط تهران مشخص می شود؛ یک روز هم دقیقاً برعکس؛ برگه ی پایان ترم امتحانات تشریحی را استاد همان کلاس تصحیح می کند و نمره ی میان ترم هم به میل ایشان تعیین می شود؛ (این یعنی تحقق آرزوی همیشگی دانشجویان پیام نور!)
قُدما نقل کرده اند که: کودکی چموش بر بالای بام شد. پیرزنکانِ میان کوچه وی را بدیدند و فریاد بزدند که: «بچه! به عقب برو تا از بام فرو نیفتی». چندان در این به عقب رفتن، وی را فرمان دادند که از آن سوی بام، نه در کوچه، که بر حیاط خانه فتاد و سر و دستش بشکست.
أین أمّ المشاکل؟ (مادر مشکلات کجاست؟)
غالب مشکلات دانشگاه پیام نور به دو مسأله بازگشت دارند:
1. عدم ثبات و پایداری در تصمیمات مدیریتی کلان.
با تعویض هر مدیر این دانشگاه، از صدر تا ذیل سطوح مدیریتی، روندی جدید و دقیقاً بر خلاف مدیران قبلی در پیش گرفته می شود؛ که البته با توجه به عملکرد مسئولین سابق، این تغییر رویکرد را می توان مثبت یا منفی ارزیابی کرد. مقایسه بفرمائید مدیریت دکتر علی احمدی و دکتر حسینی را و مدیریت دکتر ابراهیم پور و دکتر شاکریان را. (حتماً دقت دارید که این جملات، به اثبات و نفی عملکرد هیچ یک از آقایان تأکید ندارند؛ منظور فقط بیان تفاوتهاست)
2. عدم تدبیر و سنجش تمام جوانب مسائل دانشگاه.
از جمله تصمیمات مهم و درست دو سال گذشته که می توانست منشأ جهش های بزرگ در دانشگاه اهواز شود و همچنان نیز این قابلیت را دارا می باشد، تفکیک مدیریت استان از اهواز می باشد. به این معنا که ریاست دانشگاه استان، با در اختیار داشتن یک تیم قوی کاری، به فعالیت ستادی دانشگاه های استان پرداخته و فرد دیگری هم به عنوان ریاست دانشگاه اهواز، در جایگاه مدیریت صف، به امور روزانه و معمول اهواز رسیدگی کند. این تصمیم هر چند به عنوان اندیشه ای مدیریتی مورد تأیید است، ولی در شرایطی که هیچ گونه تضمین اجرائی و موافقت از سوی سازمان مرکزی دانشگاه مبنی بر انجام آن اعلام نشده، تنها به کور شدن گره برخی از امور کمک کرده است.
قرار دادن شخصی هر چند شناخته شده و موجه در جایگاه ریاست دانشگاه (که تاکنون دوبار امتحان شده است) بدون باز گذاشتن دست وی در حوزه ی اختیارات لازم، و سلب هرگونه قدرت مانور و تصمیم گیری مستقل، موجب بروز مشکلاتی شده که بیان گوشه ای از آنها، علاوه بر طولانی شدن سخن، موجب درد سر نیز خواهد شد!
از آنجا که نگارنده به تجربه دریافته که نظر دادن به برخی آقایانِ بزرگوارِ مسئول، آب در هاون کوفتن است، پاسخ حل مشکلات را در یک کلام بیان می کند: «عدالت خواهی، لب انتظار ما از دانشجويان است.» رهبر معظم انقلاب.
——————–
پی نوشت:
*. نیش تر پدیده ای است حد فاصل جوالدوز و میخ طویله، که در زمان های قدیم ابزار دست آدم های فاصد بوده است! (بی جهت خیال بد نکنید! در همان زمان قدیم به جراح می گفته اند فاصد!) و البته در همان زمان قدیم وظائف نیش تر عبارت بوده است از: 1. سوراخ کردن 2. داغ کردن 3. سوراخ کردن و داغ کردن هم زمان! آدم ها در برخورد با نیش ترِ حاضر به چند دسته تقسیم می شود: 1. بعضی ها دلشان خنک می شود 2. عده ای داغ می شوند (و هم زمان داغ می کنند) 3. قلیلی هم هستند که نیش تر به کنار، موشک کروز هم چاره ی پوست کلفتشان را نمی کند.
رستاخیزی شگرف
باز بوی آتش و دود می آید. باز غبار ِ بر هوا برخاسته به چشم می آید. باز دلهایمان را غرق ماتم یافتیم. باز دیده هایمان بهانه ای برای اشک می جویند. باز سینه مان تنگ شده. باز بغضی غریب گلویمان را می فشارد. باز فرشیان و عرشیان سیه پوش شده اند. تو گویی عالمیان و آدمیان را رستاخیزی شگرف رسیده؛ یا که قلب عاشقان که حریم قدس الهی است ماتم سرا شده.
دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش؟
زیرا که خداوند عزادار حسین است
آری؛ بار دگر محرم شد و عاشقان را حال و هوایی دیگر در بر گرفته. در این روزها که هنوز آب را بر اهل حرم نبسته اند و خیمه های آ ل الله هنوز بر پا نشده است، در دل محبان شور و غوغا و هراسی عجیب رخنه کرده. هراس از این که نکند باز یزیدیان راه امام را سد کنند؛ هراس از این که نکند در قلب زینب دلشوره ای راه یابد؛ هراس از شمار اندک یاران امام و لشکر بی شمار عمر بن سعد. هراس از شمشیرهای براق و نیزه ها و تیرهای سه شعبه.
چرا این چنین سخن می گویم؟ از این رو که هر چند تاریخ را بازگشتی نیست، اما بازخوانی دوباره ی عاشورا و حسرت ِ همیشگی ِ غیبت عاشقان در صحرای بلا، این مرور را همچون حضور در صحنه ی کربلا در برابر چشمانشان واقعی می نمایاند.
این که فرموده اند: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» این گونه تعبیر می شود. کربلا واقعه ای تاریخی نیست که روزی رخ داده و اینک هر سال عده ای سالگردش را پاس می دارند؛ کربلا نقطه ی عطف تاریخ است که به زمان و مکان خود تا ابدیت هویت داد. ماتم سرایی برای سالار شهیدان، عزاداری برای مظلومیت حقیقت، عدالت و عشق است تا قیامت. آری؛ عشق هم مظلوم است. اگر مردمان عشق را در غربت رها نمی کردند تا در مسلخ سرخ نینوا حقیقت عاشقی بر سر نیزه ها رود، چه کسی جرأت می کرد در عصر عاشورا زندگی زینب را پایان دهد؟ حق با شماست؛ زینب کبری بیش از یک سالِ بعد به سوی حسین پر کشید؛ اما در حقیقت آنگاه که فریاد سر می داد: «یا رسول الله! هذا حسینک مرمل بالدّماء، مقطع الأعضاء»، آخرین نفس های حیات خویش را می کشید و پس از آن به اعجاز ید بیضایی حسین که او را توصیه به صبر کرده بود، زنده ماند.
الغرض:
ارباب! صدای قدمت می آید
هنگامه ی اوج ماتمت می آید
ما در تب داغ غم تو می سوزیم
چند روز دگر محرمت می آید
اشعار
در رویدادها و مناسبات مختلف سال، اشعار و جملات بسیار زیبایی به گوش می رسد که موجب لذت و بهره مندی روح می شوند. این اشعار ناب را در برگه ای که در سمت چپ تصویر می بینید تحت عنوان «اشعار ناب» می توانید در هر مناسبت ببینید. بیشتر این اشعار برای ارسال پیامک مناسب هستند.
زمین ِنبرد در جنگ نرم
جنگ نرم از رو در رویی دو جبهه حکایت دارد. تعبیر جنگ برای حرکت های اخیر دشمنان، بیانگر مشخصاتی خاص از این رویارویی است که تاکنون بدین شکل و وسعت سابقه نداشته است. در این جا سخن از دو ارتش است در زمینی به گستردگی کل عالم. دیگر، سخن از تهاجم و شبیخون و نبرد و ناتو و این گونه عبارات که در گذشته به درستی به تحرکات دشمن اشاره داشت، نیست؛ سخن از جنگ است؛ جنگ.
اما جنگ مشخصات خاص خود را دارد. در جنگ یک جبهه ی خودی وجود دارد و یک جبهه ی دشمن؛ خاکریز خودی، خاکریز دشمن؛ خط مقدم خودی، خط مقدم دشمن؛ عقبه و پشتیبانی و لجستیک خودی و عقبه و پشتیبانی و لجستیک دشمن؛ خیمه ی فرماندهی خودی و خیمه ی فرماندهی دشمن و بالأخره میله مرزی که حد فاصل زمین خودی از زمین دشمن را دقیقاً نشان می دهد.
یکی از اصول اولیه نظامی این است: «سربازی که زمین جنگ را نشناسد، قبل از شکست حتمی از دشمن، از زمین خواهد باخت». لذا ما در این جا عقبه و پشتیبانی و خط مقدم و فرماندهی و خاکریز و میله مرزی و … را به یک سو می نهیم و فقط درباره ی زمین جنگ نرم سخن می گوئیم.
در نبردهای نظامی، زمین جنگ کاملاً ملموس و رؤیت پذیر است. دو طرف نبرد نهایت تلاش خود را برای به دست آوردن بخشی از اراضی دشمن خویش مصروف می دارند؛ مقدار زمینِ در اختیار مشخص است و اگر بخشی از آن توسط دشمن به یغما رود، کاملاً ملموس و مشهود است. اما زمین جنگ نرم کجاست؟ در جنگ نرم که از هیچگونه سلاح سرد و گرم استفاده نمی شود و خونی ریخته نمی شود و اصلاً به همین دلیل جنگ نرم نامیده می شود، زمین نبرد کجاست؟ بر سر تسخیر چه چیزی جنگ صورت می گیرد؟
کشمکش در جنگ نرم، بر سر به دست آوردن زمین خاکی نیست؛ نبرد بر سر تسخیر قلب و ذهن ملت هاست. زمین جنگ نرم به اندازه ی مساحت فضای سرزمینی یک کشور نیست؛ بلکه فضایی به اندازه ی ظاهری چهار انگشت به میزان فاصله ی بین گوش و چشم انسانهاست؛ یعنی عقل و فکر ملتها و در حقیقت فضایی به گستردگی کل عالم.
در جنگ نرم تلاش طرفین بر سر تسخیر و تسلط بر فضای ذهنی مردمان کشور مخاطب است. چگونه؟ با ما همراه باشید.
دو اتفاق عمده در این نوع جنگ رخ می دهد: یک اتفاق در قلب و دل و علائق مردم و دیگری در فکر و اندیشه و عقل ملتها. در وهله ی اول دشمنان تلاش می کنند تا با تبلیغات رسانه ای فرهنگی، علائق و آمال و آرزوهای مردم کشور مقابل را به سوی خود جلب نمایند. بدین معنا که مردم کشور مورد تهاجم بدون آنکه خود متوجه باشند، تمام آنچه خواستنی و مورد علاقه است را، نه در کشور خود، بلکه در کشور دشمن دنبال کنند.
وقتی بزرگترین آرزوی هر فرد از کشوری، مهاجرت به اروپا و آمریکاست و خوشبختی و آسایش را تنها در آنجا تصور می کند، به این معناست که به این ملت حمله ی فرهنگی شده است. آن هنگام که ارزش ها و آداب و رسوم و نوع پوشش و لباس و مدل معماری و حتی نوع اغذیه و در یک کلام نمادهای فرهنگی، همگی کپیه ای از فرهنگ بیگانه باشد، یعنی این کشور مورد هجوم قرار گرفته است.
پس، مختصراً دانستیم که حمله ی اول در جنگ نرم به علائق و باورهای فرهنگی یک ملت است. این جاست که علت تأکیدات حضرت امام رحمه الله علیه و رهبر انقلاب حفظه الله بر خودباوری و ارج نهادن به ارزش های بومی و تلاش در جهت بالندگی و شکوفایی آنها مشخص می شود.
گام دوم در جنگ نرم، هدف قرار دادن باورهای فکری، عقیدتی و سیاسی است. به عبارت دیگر، در گام قبلی، هدف، قلب انسانها بود و در این جا عقل و اندیشه ی انسانها. دشمنان در این مرحله تلاش می کنند تا ذهن مردم کشور مورد هجوم را نسبت به مسائل سیاسی و عملکرد دولتمردان آن کشور مشوّه و تخریب نمایند. با شایعه پراکنی و غبارآلود کردن فضای سیاسی، صحنه را به گونه ای رقم می زنند که تشخیص حق از باطل، راست از دروغ، خوب از بد و دوست از دشمن دشوار شده و سپس همزمان با جهت دهیِ افکار عمومی از طریق رسانه ها به سمت و سوی مطلوبِ خویش، خود را در ظاهر بی طرف نشان داده و به کناری می نشینند تا مردمی که قلب و عقلشان فتح شده است، فضا را به نفع آنها رقم زنند (کسانی که برنامه های شبکه های BBC فارسی و VOA را دنبال کرده باشند، دقیقاً این تظاهر به بی طرفی را احساس کرده اند). در چنین شرایطی که غالباً در اطراف یک انتخابات ایجاد می شود، بهترین فرصت برای در دست گرفتن حاکمیت توسط دست نشاندگان داخلی دشمنان فراهم می گردد (دقیقاً همانند اتفاقی که در گرجستان رخ داد).
حال که چگونگی تسخیر زمین در جنگ نرم را دانستیم، به بیان راه های مقابله و دفاع می پردازیم.
پیش از هر چیز، می دانیم که بهترین دفاع حمله است. پس چرا از حمله سخن نمی گوئیم؟ به این علت که متأسفانه هم اکنون هم در حوزه ی مسائل فرهنگی و هم در حوزه ی مسائل سیاسی، کشور ما در حالت تدافعی به سر می برد. علت چیست؟ وقتی شعارهای صدور انقلاب و جهانی سازی بسیج مستضعفین حضرت امام، در دوره ی بیست ساله ی گذشته به فراموشی سپرده شد، انقلاب اسلامی تهاجم را عملاً رها کرده و به لاک دفاع فرو رفت. شواهد این امر آن قدر بدیهی و ملموس است که ضرورتی برای ذکر مثال در این خصوص احساس نمی شود. حال که مجبور به دفاعیم، راه آن چیست؟
در حوزه ی مسائل فرهنگی تأکید بر ارزش های فرهنگ خودی، پویایی و بالندگی و به ثمر نشاندن آداب و رسوم و باورهای دینی و ملی و به روز رسانی و جذاب سازی آنها برای نسل جوان در همه ی حیطه ها از جمله سینما، تئاتر، مد لباس، موسیقی، معماری و … .
اینکه خط مقدم، خاکریز، عقبه، پشتیبانی، توپخانه، خیمه ی فرماندهی و نیز سرداران و سربازان خودیِ این جبهه تا چه حد هر کدام سر جای خود قرار دارند و مشغول حمله که نه، مشغول دفاع هستند نیز جای بحث مفصل دارد که در این مختصر مجال آن نیست.
اما در حوزه ی مسائل سیاسی چه باید کرد؟ در شرایطی که فضای سیاست کشور را غبار گرفته و چهره ها به خوبی دیده نمی شود و تشخیص حق از باطل و دوست از دشمن دشوار می شود چه باید کرد؟
پاسخ این است: در چنین شرایطی باید تلاش کرد تا با دقت کافی و شناخت عرصه، حقایق، هر چه بهتر و روشن تر برای خود و دیگران نمایان گردند. از سویی باید این تلاش و بصیرت و زمان آگاهی را در جامعه رواج داد و از سوی دیگر همگان را به سوی پرچم و چراغ برافراشته ی ولایت منعطف کرد. هم به انسانها ملاک و میزان حق از باطل ارائه گردد و هم قدرت دید در مه و بینش سیاسی افراد تقویت گردد.
رهبر انقلاب در این خصوص می فرمایند: «در حوادثِ فتنهگون، شناخت عرصه دشوار است، شناخت اطراف قصه دشوار است، شناخت مهاجم و مدافع دشوار است، شناخت ظالم و مظلوم دشوار است، شناخت دشمن و دوست دشوار است.
بايد حقيقت را فهميد؛ بعد هم بايد همان حقيقت را تبليغ كرد. بايستى گرهگشائى كرد؛ بايستى حقيقت را باز كرد، بايستى گرههاى ذهنى را باز كرد. و اين تبيين لازم دارد. حقیقت را رسا بگوئيد، روشن بگوئيد، مبيَّن بگوئيد.
يكى از كارهاى مهم نخبگان و خواص، تبيين است؛ در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابل جنگ روانى معاویه بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگ صفين با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى ميرفت و همين طور اين گروههائى را كه – به تعبيرِ امروز، گردانها يا تيپهاى جدا جداى از هم – بودند، به هر كدام ميرسيد، در مقابل آنها مىايستاد و مبالغى براى آنها صحبت ميكرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت. يك جا ميديد اختلاف پيدا شده، يك عدهاى دچار ترديد شدند، بگو مگو توى آنها هست، خودش را بسرعت آنجا ميرساند و برايشان حرف ميزد، صحبت ميكرد، تبيين ميكرد؛ اين گرهها را باز ميكرد.
بنابراين، بصيرت مهم است. نقش نخبگان و خواص هم اين است كه اين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهى مىبيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بىبصيرتىاند؛ نميفهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن ميپرانند؛ به نفع جبههاى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى. نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدمهاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛
اما اين است ديگر. بىبصيرتى است ديگر. اين بىبصيرتى را بخصوص شما جوانها با خواندن آثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوى تقليدى – كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نميخواهم – از بين ببريد. كسانى هستند كه ميتوانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسان را قانع كنند.»