برنامه ریزی
تا حالا خیلی زیاد برنامه ریزی کردم. یادمه اون وقتها که پشت کنکور بودم، تقریباً 6-7 ماه طول کشید تا با مشورت و آزمون و خطا، بالاخره بهترین شیوه برای درس خوندن و تست زدن رو پیدا کردم. مهمترین سوال هم این بود که چه برنامه ای با روحیات من سازگاری داره. بعد که پاسخ رو پیدا کردم، فروردین تمام شده بود و عملاً منهای فرصتی که برای خوندن امتحانات پایان ترم داشتم، فقط دو ماه درست و حسابی برای کنکور درس خوندم.
از اون زمان تا حالا هم برنامه ریزی های زیادی انجام دادم. برای مطالعه، برای درس های دانشگاه(البته فقط یک یا دو هفته قبل از امتحانات)، برای انجام کارهای مسجد و دانشگاه و دفتر نظارت(محل سابق کارم) و …. .
اما همیشه برنامه هام دچار یک مشکل بوده اند. شاید با برنامه ریزی دقیق و عمل به آن توانسته باشم به اهداف قبلی برسم؛ اما کمتر پیش اومده رضایت قلبی از موقعیت فعلی و جایگاهی که در اون قرار دارم بهم دست بده. تا این که یه دوست در حین صحبت ها و مباحثه هایی که داشتیم، نکته ای بسیار ظریف گفت: «محور همه برنامه ریزی ها باید اندیشه مرگ باشد». همین یک جمله که تا حالا نفهمیدم به کجای بحث ربط داشت، جرقه های زیادی تو ذهنم زد. بیش از همه یاد این حدیث افتادم که:
«امور دنیایتان رو طوری به سامان برسانید که گویی تا ابد زنده اید و برای آخرتتان آن گونه عمل کنید چون کسی که می داند همین فردا خواهد مرد.»
بعد یادم اومد این پند لقمان به پسرش که:
«دو چیز را فراموش مکن: خدا را و مرگ را»
الان هم که داشتم این مطلب رو می نوشتم یاد این داستان افتادم:
در یک روستا دو تا هم کلاسی بودند که همه دوران تحصیل تا پایان دبیرستان رو با هم بودن. امید و سعید. دبیرستان که تمام شد امید به شهر رفت و دانشگاه قبول شد و بعد از چند سال که شد آقا مهندس، به روستا برگشت. سعید هم توی این مدت کشاورزی کرد و خونه و زندگی تشکیل داد. توی همین ایام اولین انتخابات شورای شهر و روستا برگزار شد. مهندس سعید شد یکی از اعضای شورای روستا. بعد از مدتی چون خدماتش خیلی ارزنده بود بخشدار اون منطقه شد و چون خونه و زندگیش به روستای مجاور منتقل، و رفت و آمدش به شهر زیاد شده بود، سعید ازش خبری نداشت.
سی سال گذشت. سعید سر زمین بود که گفتن رئیس جمهور در دور هفتم از سفرای استانی، امروز به روستای اونها میاد. همه جمع شدن برای دیدار با رئیس جمهور. سعید که تا حالا رئیس جمهور ندیده بود، با مردم به استقبال رئیس جمهور رفت. از لابه لای جمعیت روستا، در همون لحظه اول، امید رو که الان رئیس جمهور شده بود، شناخت.
با هر زحمتی که بود، از میان جمعیت اهالی خودش رو رسوند به دستان گرم آقای رئیس جمهور. فقط همین رو گفت که: «سلام سعید. خوب شد یادت افتاد کجا به دنیا اومدی»
تنها چیزی که تصورش رو نمی کرد، این بود که سعید هم اونو بشناسه. دستور داد محافظا سوار ماشینش کردن و با هم به جلسه بخش داری منطقه رفتن. بعد از جلسه بخشداری و بعد از همه دیدارها دو تا رفیق قدیمی با دو تا استکان چای کمر باریک و قند پهلو نشستن کنار هم. بعد از احوال پرسی هایی که بوی سی سال دوری و دوستی رو داشت، سعید گفت: «خب؛ بعد از بخش داری کجا رفتی؟»
امید گفت: «فرماندار منطقه شدم»
- «بعدش؟»
- «رفتم به شهر و درسم رو ادامه دادم و عضو شورای شهر شدم»
- «بعدش؟»
- «چون شهر کوچیک بود، تونستم دور بعد شهردار بشم»
- «بعدش؟»
- «از همون شهر برای انتخابات مجلس کاندیدا شدم و به مجلس راه پیدا کردم»
- «بعدش؟»
- «چیه هی می گی بعدش؟ بعدش، چون تخصصم کار سیاسی بود، به پیشنهاد استاندار، دور بعد در مجلس شرکت نکردم و رفتم شدم معاون سیاسی – امنیتی استاندار»
- «بعدش؟»
- «استاندار که رفت، مسئولیتش رو سپردن به من»
- «بعدش؟»
- «کشتی منو با این بعد بعد گفتنت. با این که استانداری تهران بهم پیش نهاد شده بود، اما در کابینه اول رئیس جمهور قبلی معاون وزارت کشور شدم و در کابینه دوم مشاور ارشد رئیس جمهور»
- «بعدش؟»
- «هفت سال پیش هم که کاندیدای ریاست جمهوری شدم و الان هم سال آخر دور دوم ریاست جمهوری رو می گذرونم و این سفر هم سفر هفتم استانی است. گفتم توی این سفر آخری، یه سری هم به زادگاه مادری زده باشم.»
- «بعدش؟»
- «یعنی چی بعدش؟»
- «یعنی این که بعد از همه اینها می خوای چی کار کنی؟»
- «هیچ چی.»
- «خب. خسته نباشید.»
- «یعنی چی خسته نباشید. متلک بارم می کنی؟»
- «نه. فقط می گم خسته نباشید. این همه خودتو کشتی که آخرش بشه «هیچ چی». من همین الان هیچ چی ام.»
*****
تهِ تهِ آخر برنامه ریزی بعضی از ماها همینه: هیچ چی.
اما اگر همیشه نقطه آخر که مرگ باشه رو جلوی چشممون ببینیم، هیچ وقت به هیچ نمی رسیم.
پیرمرد
چرا ولم نمی کنید؟ یکی به من بگه بابا کجاس تا من هم جوابتون رو بدم. چی کار داری چرا گریه می کنم. خودت صداتو بیار پایین. جمع شدین دور من که چی بشه. برید بابا رو پیدا کنید که بیچاره شدیم. چه قدر از این پیر مرد کار کشیدیم! اگه بدونید چه گوهری رو از دست دادیم. خدایا ما رو ببخش که قدر رحمتت رو ندونستیم. ای خاک بر سر من. آب قند می خوام چی کار؟ چرا نمی فهمید چی می گم؟ می گم برید ببینید بابا کجاس. بگردید شاید پیداش کنیم. شاید یه روز دیگه منظورش بوده. ای کاش قدرش رو می دونستیم. ای کاش شناخته بودیمش.
پیداش نکردید. درسته؟ همه جا رو گشتید؟ پس قرارش مال همین امروز بوده. حیف شد. خدا انشالله توفیقش بده و خیر دنیا و آخرت رو نصیبش کنه. حالا بیاید تا براتون بگم قضیه چیه.
چند شب پیش نزدیک اذان صبح بیدار شدم. رفتم وضو بگیرم که دیدم اتاق بابا روشنه. با خودم گفتم مگه این پیرمرد هم نماز شب می خونه؟ رفتم دم در اتاقش. شنیدم بابا داره می گه: “چشم آقا. حتماً. هر جا و هر وقت شما بفرمائید بنده در خدمت هستم.” آقا هم گفت: “چند روز دیگه بعد از نماز صبح یکی از دوستان ما میاد دنبالت.” بعد در باز شد و اون آقا رفت و بابا هم تا بیرون مدرسه مشایعتش کرد. وقتی بابا برگشت رفتم و بهش گفتم: اون آقا کی بود و اینجا چی کار داشت؟ چرا نصفه شب در حوزه رو باز گذاشتی؟ مگه اینجا کاروان سراست؟ اصلا تو قراره جمعه کجا بری بدون اجازه مدیر حوزه؟ معذرت خواهی کرد. اما من ول کن نبودم. طفره می رفت و نمی خواست جواب بده. گفتم یا همین حالا جواب می دی یا داد و فریاد می کنم و همه رو بیدار می کنم. وقتی دید این جوریه ازم قول گرفت که تا وقتی تو مدرسه هست به کسی چیزی نگم. بعد سرش رو انداخت پایین و گفت: اون آقا، حضرت بقیه الله، امام زمان علیه السلام بودن. فرمودن یکی از اصحاب و همراهشون به رحمت خدا رفته و من باید برم و به جای اون بنده ی خدا در محضرشون خدمت کنم.
یک سال گذشت
فرض کنید الان اول فروردین سال 1390 شده. شما نشستید و در کنار محفل گرم خانواده برنامه های قشنگ تلویزیون به مناسبت سال جدید رو نگاه می کنید. مثل هر سال بخش هایی از سخنان رهبر انقلاب در پیام نوروزی و سخنان در مشهد مقدس را هم می بینید.
یکی از اقوام میاد نزدیک و شیرینی تعارف می کنه و شما هم که توی رودربایستی قرار گرفتید، به جای این که مثل همیشه شیش تا بردارید، مثل بچه مثبت ها فقط یه دونه شیرینی برمیدارید و بعد هم تشکر می کنید.
اما یک دفعه می رید تو فکر. می رید تو فکر این که: «ای دل غافل؛ یک سال دیگه هم از عمر ما گذشت. 365 روز دیگه از فرصتم برای زندگی و انجام تکالیف الهی گذشت. ببینم؛ من تونستم به پیام سال گذشته رهبر عمل کنم یا نه؟ یعنی واقعاً همه همت من همین بود که پارسال به خرج دادم؟ این همه آقا تو سر و کله خودش زد که همت و کار رو مضاعف کنید، من تونستم همتم رو مضاعف کنم یا این که یک سال از آقا عقب افتادم؟» و با خودتون کلنجار می رید که: «ای کاش واقعاً این یه امسال رو به حرف های آقا، نه به عنوان حرف هایی که فقط بلدیم تعریف کنیم و از حکیمانه بودنش برای دیگران حرف بزنیم؛ بلکه به عنوان وظیفه و تکلیفی که نائب امام زمان بر دوش ما گذاشته، عمل می کردم. ای کاش می شد لااقل به اندازه ی ادعام و یا به اندازه ای که مردم من رو ولایت مدار فرض کردند، وظیفه سربازی خودم رو نسبت به رهبر انقلاب ادا می کردم»
اینها رو گفتم برا چی؟ چرا از الان دارم آیه یأس می خونم؟ چون می دونم که برای بسیاری از ماها این اتفاق می افته. در واقع این اتفاق و حسرت، داغ همیشگی دل بعضی از ماهاست. چرا؟ چون هیچ وقت همت نکردیم. چون همیشه بزرگترین نیرنگ شیطان ما رو فریب داده. کدوم نیرنگ؟ همین کار امروز رو به فردا واگذار کردن. بعضی ها هم در مقابل این جمله حکیمانه که: «کار امروز را به فردا وامینداز» اعتقاد دارند به این که: «برای کاری که فردا هم می تونی انجامش بدی، امروز وقتت رو تلف نکن!» پس بیایم و با چشمانی باز و بصیر افق آینده که نه چشم انداز بیست ساله، بلکه چشم انداز ظهور منجی است را ببینیم و کمربندها را محکم ببندیم و قدمی دوباره و این بار مستحکم تر از همیشه در این مسیر نهیم.
همت مضاعف یعنی این:
ساختارهای غلط نظام 2
چرا شورای شهر و روستا که وظیفه اداره کلیه امور شهر، از ریز تا درشت را بر عهده دارد، عملاً تنها کارش در این چند دوره ی شوراها تنها و تنها انتخاب شهردار و بعد از آن هم دعواهای جناحی و سیاسی بوده است؟
علت این است که اجرائی کردن پتانسیل های قوانین مصوب و به ویژه قانون اساسی نیاز به گذر زمان دارد. فرض کنید سوار بر یک کشتی هستید و به سوی مقصدی مشخص (بخوانید سند چشم انداز 20 ساله) در حال حرکتید. ناخدای نالایق کشتی را بیرون انداخته اید و سکان را به دست کاردان سپرده اید، ناخدای جدید ملوان های مورد نظر خود را بر سر کار گذاشته و کشتی با سرعت در حال حرکت است. اما یک اشکال وجود دارد: بسیاری از قطعات کشتی کهنه شده و باید تعویض گردند. شما قطعات را دارید؛ اما نمی توانید همه را یکباره جایگزین قطعات سابق کنید. چون نه نیروی انسانی متخصص به این اندازه دارید و نه موتور کشتی با این همه تغییر همزمان امکان ادامه کار خواهد داشت. شما باشید چه می کنید؟
در این شرایط تصمیم این است:
- همه قطعات (ساختارها) باید عوض شوند.
- چون امکان تغییر یکباره نیست، باید اولویت بندی کرد.
- چون امکان توقف نیست، طبق اولویت های مشخص شده به تدریج قطعات ناکارآمد یکی یکی تعویض می شوند.
از این روست که اصلاح سیستم ها و نظام های حاکمیت همچنان ادامه دارد. از سویی برای برخی از نظام های موجود، جایگزین مناسبی هنوز هم طراحی نشده است و از سوی دیگر بر روی ریل اجرا قرار گرفتن هر آنچه مصوب و مورد تأیید است نیز نیاز به گذر زمان دارد. بخشی از تأکیدات رهبر انقلاب بر تولید علم و نهضت نرم افزاری برای پر کردن خلأ نرم افزارهای لازم برای اداره حکومت است. تأکید ایشان مبنی بر تلاش و کوشش دولت نیز برای سرعت بخشیدن به حرکت کشور به این سمت است.
حال شاید بتوان از نامگذاری رهبر انقلاب بر دهه چهارم انقلاب با عنوان دهه عدالت و پیشرفت و نامگذاری سال جدید به نام سال همت مضاعف و کار مضاعف به درک مناسبتری برسیم.


